![]() |
![]() |
|
| سیاسی_اجتماعی_فرهنگی |
|
الملك يبقی مع الكفر ولا يبقی مع الظلم از تاريخ آموخته ام كه برای رسيدن به هدف پايداری بايدت آموخته ام كه حق ماندنی و ظلم رفتنی است و تاريخ پر است از تكرار مكررات و درسهای آموزنده آموخته ام آنچيز كه هرگز به تو اعطاء نخواهد شد ، حق توست و در برابر ظالم سكوت كردن گناهی بس بالاتر ازهر عمل ظالمانه ای است و پس از زمستانی سرد بهارسبز را انتظار بايدت و آموخته ام كه دروغگو دشمن خداست و آموخته ام ، اين روزها: "الملك يبقی مع الكفر ولا يبقی مع الظلم" |
|
+ نوشته شده در
Wed 3 Feb 2010ساعت 18:56 توسط محسن قلعی |
|
|
چقدر اين روزها همه چيز می چسبد چقدر آهنگ در زمستان بهار آمد را دوست دارم دلم می خواهد شاملوی بزرگ بود تا بهش می گفتم بالاخره مادران سیاهپوش ، داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد از سجاده ها سر برآورده اند ! كجايی شاملوی عزيز . . . اين روزها چقدر عاشق آهنگ "ديدمت" از آلبوم كهكشان عشق محمد نوری شدم؛ ديوانم می كند : زندگی ست رؤيای زيبای عشق . . . ؛ آمدی... چقدر مرغ سحر را دوست دارم كه با صدای شجريان نغمه سر می كند . . . و بارانی كه دوتا دوستش دارم ببار ای باران ببار بر كوه و دشت و هامون و من و همه ببار . . . |
|
+ نوشته شده در
Wed 13 Jan 2010ساعت 14:9 توسط محسن قلعی |
|
|
در اينجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير... از اين زنجيريان، يک تن، زن اش را در تب تاريک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است. از اين مردان، يکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خودرا، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته ست. از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواری نشسته اند کسانی، در سکوت کوچه از ديوار کوتاهی به روی بام جسته اند کسانی نيم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکسته اند. من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشته ام من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام . در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير... در اين زنجيريان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند. در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويای شان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فرياد. من اما در زنان چيزی نمي يابم - گر آن همزاد را روزی نيابم ناگهان، خاموش - من اما در دل کهسار روياهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف های بيابانی که می رويند و می پوسند و می خشکند و می ريزند، با چيزی ندارم گوش. مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست... جرم اين است ! جرم اين است ! احمد شاملو ( زندان قصر ۱۳۳۶) |
|
+ نوشته شده در
Sat 9 Jan 2010ساعت 0:6 توسط محسن قلعی |
|
|
پاییزطلایی باورم نمی شد درست تو فصل پاييز و توی اين اوضاع واحوال آهنگی رو كه سالها دنبالش می گشتم را پيدا كنم. شعری كه سبزی روزها يی را تداعی می كند و ياد بسياری را سبز. . . اين شعررا در اين روزهای طلايی پاييز تقديم می كنم به تمامی كسانی كه سبزمی انديشند ومی زيند: http://www.mediafire.com/?znmmyyfmmmv
پاييز آمد لابلای درختان لانه كرده كبوتر از تراوش باران می گريزد خورشيد از غم با تمام غرورش پشت ابر سياهی عاشقانه به گريه می نشيند من با قلبی به سپيدی روز می روم به گلستان همچو عطر اقاقی لابه لای درختان می نشينم شعر هستی بر زبانم جاری پرتوانم آری می روم در كوه ودشت وصحرا ره پيمای قله ها هستم من در كنار ياران راه خود در طوفان می نوردم در كوهستان ياكوير تشنه ياكه درجنگل ها رهنوردی شاد وپراميدم آيد روزی شعر هستی بر لب جان نهاده بر كف راه انسان ها را درنوردم شعر هستی بودن وكوشيدن رفتن وپيوستن از كژی بگسستن جان فدا كردن درراه خلق است شعر هستی بر زبانم جاری پرتوانم آری می روم در كوه ودشت وصحرا |
|
+ نوشته شده در
Sat 7 Nov 2009ساعت 21:12 توسط محسن قلعی |
|
|
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان زتن درآید
|
|
+ نوشته شده در
Mon 2 Nov 2009ساعت 10:16 توسط محسن قلعی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
بانک اطلاعات نشریات کشور مترجم آنلاین آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.