پاییزطلایی
باورم نمی شد درست تو فصل پاييز و توی اين اوضاع واحوال آهنگی رو كه سالها دنبالش می گشتم را پيدا كنم.
شعری كه سبزی روزها يی را تداعی می كند و ياد بسياری را سبز. . .
اين شعررا در اين روزهای طلايی پاييز تقديم می كنم به تمامی كسانی كه سبزمی انديشند ومی زيند:
http://www.mediafire.com/?znmmyyfmmmv

پاييز آمد
لابلای درختان
لانه كرده كبوتر
از تراوش باران می گريزد
خورشيد از غم
با تمام غرورش
پشت ابر سياهی عاشقانه به گريه می نشيند
من با قلبی به سپيدی روز
می روم به گلستان
همچو عطر اقاقی
لابه لای درختان
می نشينم
شعر هستی بر زبانم جاری
پرتوانم آری
می روم در كوه ودشت وصحرا
ره پيمای قله ها هستم من
در كنار ياران
راه خود در طوفان
می نوردم
در كوهستان
ياكوير تشنه
ياكه درجنگل ها
رهنوردی شاد وپراميدم
آيد روزی شعر هستی بر لب
جان نهاده بر كف
راه انسان ها را درنوردم
شعر هستی بودن وكوشيدن
رفتن وپيوستن از كژی بگسستن
جان فدا كردن
درراه خلق است
شعر هستی بر زبانم جاری
پرتوانم آری
می روم در كوه ودشت وصحرا
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان زتن درآید
آخرین شعری که عباس زمزمه کرد ورفت حال من بد است گفتی تورا پدریم هم مادر هم خواهریم و برادر هم پدر ! مادر ! خواهر ! برادر ! حال من خیلی بد است عباس آب برین
دست مزن! چشم ببستم دو دست . . . . . راه مرو! چشم دوپایم شکست حرف مزن ! قطع نمودم سخن . . . . . نطق مکن ! چشم ببستم دهن هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن . . . . . خواهش نافهمی انسان مکن لال شوم ، كور شوم ، كر شوم . . . . . ليك محال است كه من خر شوم " نسيم شمال "
هی قهرمان، بازهم برايمان قصه بگو!
مسعود، هيچ سخن مگو ! چشمهايت همه با ما در سخن است. خشمهايت همه گويای هوايت . . . قهرمان ، اعتراف كن ، اعتراف. باز هم بيشتر و بيشتر. مدتی است كه صدايت را نشنيده بوديم . باز هم در بيدادگاه ، برايمان قصه بگو . . .




![]()



