تبليغاتX
اخترسرخ
پاییز آمد

پاییزطلایی

باورم نمی شد درست تو فصل پاييز و توی اين اوضاع واحوال آهنگی رو كه سالها دنبالش می گشتم را پيدا كنم.

شعری كه  سبزی روزها يی را تداعی می كند و ياد بسياری را سبز. . .

اين شعررا در اين روزهای طلايی پاييز تقديم می كنم به تمامی كسانی كه  سبزمی انديشند ومی زيند:

http://www.mediafire.com/?znmmyyfmmmv

پاييز آمد

لابلای درختان

لانه كرده كبوتر

از تراوش باران می گريزد

خورشيد از غم

با تمام غرورش

پشت ابر سياهی عاشقانه به گريه می نشيند

من با قلبی به سپيدی روز

می روم به گلستان

همچو عطر اقاقی

لابه لای درختان

 می نشينم

شعر هستی بر زبانم جاری

پرتوانم آری

می روم در كوه ودشت وصحرا

ره پيمای قله ها هستم من

در كنار ياران

راه خود در طوفان

می نوردم

در كوهستان

ياكوير تشنه

ياكه درجنگل ها

رهنوردی شاد وپراميدم

آيد روزی شعر هستی بر لب

جان نهاده بر كف

راه انسان ها را درنوردم

شعر هستی بودن وكوشيدن

رفتن وپيوستن از كژی  بگسستن

جان فدا كردن

درراه خلق است

شعر هستی بر زبانم جاری

پرتوانم آری

می روم در كوه ودشت وصحرا

|+| نوشته شده در Sat 7 Nov 2009 ساعت 21:12 توسط محسن قلعی |

...

 دست از طلب ندارم تا کام من برآید 

یا تن رسد به جانان یا جان زتن درآید

 

|+| نوشته شده در Mon 2 Nov 2009 ساعت 10:16 توسط محسن قلعی |

غروبی دیگر

آخرین شعری که عباس زمزمه کرد ورفت

حال من بد است

گفتی تورا پدریم هم مادر

هم خواهریم و برادر هم

پدر !

مادر !

خواهر !

برادر !

حال من خیلی بد است

عباس آب برین

|+| نوشته شده در Sat 3 Oct 2009 ساعت 13:57 توسط محسن قلعی |

برداشت آزاد

دست مزن! چشم ببستم دو دست  . . . . . راه مرو! چشم دوپایم شکست

حرف مزن ! قطع نمودم سخن . . . . .  نطق مکن ! چشم ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن . . . . .  خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم ، كور شوم ، كر شوم . . . . .  ليك محال است كه من خر شوم

                                                                                                              " نسيم شمال "

|+| نوشته شده در Tue 29 Sep 2009 ساعت 0:31 توسط محسن قلعی |

برای مسعود باستانی

هی قهرمان،

 بازهم برايمان قصه بگو!

مسعود، هيچ سخن مگو !

چشمهايت همه با ما در سخن است.

خشمهايت همه گويای هوايت . . .

 قهرمان ،

اعتراف كن ، اعتراف. باز هم بيشتر و بيشتر.

مدتی است كه صدايت را نشنيده بوديم .

باز هم در بيدادگاه ، برايمان قصه بگو . . .

|+| نوشته شده در Wed 26 Aug 2009 ساعت 23:23 توسط محسن قلعی |